تبليغاتX
سنچولی مردی که نامش را به نانی نفروخت

سنچولی مردی که نامش را به نانی نفروخت

موضوعی

دانش اموز بازاری

 

دانش اموز بازاری

خوب یادمه که چه روزگاری داشتم یک پایم در کلاس درس بود و پای دیگرم در بازار.هر چند این وضعیت سخت بود اما میشد برای رسیدن به هدف تلاش کرد و سختی ها را پشت سر گذاشت و من به پدرم قول داده بودم که میتونم مغازه را اداره کنم و خدا را شکر تا ان روز از پسش بر امده بودم و مشکلی نداشتم تا اینکه یک روز مثل همیشه دیرتراز بقیه دانش اموزان به مدرسه میرفتم و کلاس سوم هم بودم که از ان طرف خیابان چشمانی مرا دید میزد و همین دید و نگاه از دید من یک نگاه معمولی نبود و خیلی معناهای میداد و بوی دیگری میداد.من تا ان روز همیشه به یکی از صمیمی ترین دوستان میگفتم که من هدفی جز خدمت به بابا و مادرم و برادرام ندارم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم و حتی گفته بودم به او که تا داداش ته تغاری زن نگیره من بفکر زن و زندگی نخواهم بود اما ان روز که چشمانی مرا میپایید من زیاد جدی نگرفتم و راه خودم  که مدرسه و بازار بود را ادمه دادم و حتی فکر هم به این نگاه نکردم اما ته دلم انگار یکی قلبم را قلقلک میداد و یا اینکه قلبم از خواب بیدار شده بود.به هر حال احساس خوبی نداشتم و نمیدونستم که این نگاه چرا تا به این حد به من خیره شده است. و  چرا مرا این همه میپایئد.سر کلاس درس هم ان نگاه در ذهنم راه میرفت و اعصابمو داغون میکرد و من به فکر چک و بازار اقلام مورد نیاز پاییز و...بودم و اصلا به درس توجهی نداشتم که ناگهان با فریاد معلم از کلاس اخراج شدم .و بعدا معلم به من گفت تو که درس گوش نمیکنی لا اقل برو تو بازار و کاسبی کن و بزار من به درس کلاس برسم و من هم از خدام بود که به بازار بروم چون درس ادبیات را فول بودم و اصلا نیازی به کلاس هم نبود و همین الان مطالبی که من میدانم و اطلاعات عمومی که من دارم فوق لیسلنسا ندارند و این مرا افتخار بزرگی است که من ذاتی درس را بلد بودم و ان نگاه همیشه دنبالم بود و در ذهنم ماند و من صاحب نگاه را دیگر ندیدم. اما خیلی به اون فکر نمیکردم و این صاحب ان نگاه بود که در به در به دنبالم بود تا مرا ببیند و حرفهای دلش را به من بزند.نمیدانم چی بود و کی بود و چی شد درست یک سال از موضوع ان نگاه میگذشت که یه روز در مغازه بودم و مشتری وارد شد و من بدون اینکه متوجه بشم کی و چکاره هست به او گفتم بفرمایید و مشغول صحبت با یه مشتری دیگری بودم ولی متوجه شدم که انگار این مشتر ام که تازه وارد مغازه شده در استانه درب مغازه خشکش زده و من از روی کنجکاوی سرمو بر گردوندم و دیدم زیاد یادم نمیاید ولی نگاهش اشناتر از همیشه بود انگار سالهاست همدیگررا میشناسیم و چیزی خرید و به شماره تلفن روی میزم نگاه کرد و رفت. ان زمان تلفنها جای داشت که شماره چهار رقمی اش را روی تلفن مینوشتند و حدس زدم که او شماره تلفن را برداشت و رفت و بعد از نیم ساعت زنگ تلفن مغازه که از ان زنگهای قدیمی بود چنان به صدا در امد که چهار ستون بدنم به لرزه افتاد......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:57  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  | 

وقتی شهری میشی

  • وقتی شهری میشی
  •  
  • شهر بود و شلوغی و نمیگم من را تو خودش غرق کرده بود چون من از کوچکی همراه بابام به شهر می امدم .و با شهر بیگانه نبودم چون در مدت کوتاهی که از امدنمان از ده به شهر میگذشت توانستم خودمو با محیط شهر و اداب و رسومش وفق بدم و بتونم همواره گلیم خودم را از اب بکشم و خیلی موفق بودم. این تازه اولش بود و به قول معروف هنوز سر عروسی توی گل بود.من زندگی را زیاد سخت نمیگرفتم و زیاد به کار کسی هم کاری نداشتم و تا حالا که در بسیاری از کلان شهرهای ایران ساکن بوده و هستم هم به کار کسی کاری ندارم مگر اینکه کسی موی دماغم بشه که باید حتما یه قبر براش تو قبرستون پیش خرید کنه.من مسولیتی سنگین حتی سنگینتر از وزنم را متقبل بودم و باید هر طوری بود از پس ان بر میامدم و خوب اداره میکردم و خودم را نشان میدادم.کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم که در کنار درس مغازه پدری را هم اداره میکردم.بابام یه عادت خوب داشت که اصلا مغازه نمی امد و همه چیز را برای من رها کرده بود و همین مسله باعث شده بود تا مت بیشتر احساس مسولین کنم.خیلی وقتها سر کلاس نمیرفتم و درس را در مغازه میخوندم و دانش اموز موفقی هم بودم .اندیشه ام فراتر از ان روزها بود و حال که فکر میکنم به خودم افرین میگویم.افکارم همیشه مثبت بود و من افق دیدی داشتم که اینده را میدیدم و پیش بینی میکردم.کاسبی در کنار درس برایم خیلی لذت بخش بود و درس و مدرسه جذابیت خاصی داشت.کمتر دانش اموزی بودم که تاجر محسوب میشدم و از ناظم و خادم مدرسه تا معلماها همه وضعیت مرا میذونستند.و من اولین انشایم را برای معلم نوشتم سلام بابا سلام مامان سلام بروبچه ها زیادی هستند خیلی چند تا ده عدد ده دانه و تنها یک عدد دست و صورتش را شسته و در عرض خیابان به راه افتاده است .وای دیشب اصلا نتونستم بخوابم و با خودم کلنجار میرفتم که درس بهتره یا تجارت که صدای لاالله الاالله رشته افکارم را برید. یکی از تجار شهر سکته کرده بود و بسوی قبرستان میبردنش.وراث زیر تابوت به همدیگه لگد میزدنند و بر سر ارث و میراث دعوا داشتند .تا دم دبیرستان من هم در تشیع جنازه شرکت کردم که ناگهان خودم و چند نفر دیگر را زیر تابوت دیدم فغریاد زدم اهای همکلاسیها بیایید بیرون برویم و ببریم میت را دفن کنیم یکی بشه مداح و یکی قران بخونه یکه قبر را اماده کنه و یکی گل درست کنه و یکی کلوخ بزاره زیر سر میت و به کمک بچه ها دفنش کردیم و بر گشتیم کلاس.وای خدا چی دارم مینویسم بچه ها مبهوت ماند ه ا ند .و به میت و قبر و اینده فکر میکنند و من قبل از اینکه زنگ بخورد به بازار بر میگردم .وقتی به بازار میرسم فقط تکه پارچه سیاهی بازیچه باد در غم تاجر به خودش میلرزد .....و میدونم شهر شوخی ندارد شهر همه را گرگ میکند و اگر گرگ باشی گرگترت میکند و احساس را در وجودت میمیراند...
  •  
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:45  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  | 

شهر غول....

  • شهر غول بی شاخ و دم
  •  هنوز از ده به شهر نیومده بودم از وجود این غول پیکر شهر بی شاخ و دم که پر بود از بوق و موق ماشین وحشت داشتم.انگار میخواهد مرا ببلعد وحشتی که وجودم پر بودو تنفر زیادی داشتم.شهر برایم زیاد جذاب نبود و من اصلااز شهر بدم می امد ولی چه باید میکردم .دبیرستان بهانه بود و من باید حتما به شهر می امدم و درس میخوندم.ده ما همه چیز داشت خوشی و شادی همه چیزش عالی بود اما دبیرستان نداشت. کوله باری بستم و راهی شهر شدم .داداش بزرگم تازه زن گرفته بود و در خونه بابا در شهر زندگی میکرد و چون ما در شهر درس میخوندیم مجبور بودیم یه جوری سر کنیم.داداش بزرگ ما در مفازه داماد مان برای روزی صد تو مان کار میکرد . و عجب برکتی داشت ان صد تو مان . کفاف خرج همه ما را میداد.تا اینکه بعد از سالها بابا برای داداشی مغازه ای خرید و ما هم به داداشی کمک میکردیم . در عرض دو یا سه سال وضع داداشمون خیلی عوض شد.وضعش توپ توپ شد.اما زن داداش هی بهانه میگرفت که چرا ما تو خونه شون زندگی میکنیم و درس میخونیم.البته مغازه و خونه همه مال بابا بود و زن داداش هر چی میگفت کسی حرفشو نمیشنید و به او حق نمیدادند.در همین چند ساله دادش بزرگمون یه مغازه خرید و در یک شب تمام دارو ندار بابا را برد و خانه را هم خالی کرد و داد به منت و داداش دیگرم.همگی به ما میخندیدند و متلک میگفتند اما من نگذاشتم که دندان سفید کسی بیرون بزنه و بیشتر از این به ما بخنده.رفتم پیش بابام و از او خواستم تا مغازه را به من بدهد تا من اداره گر مغازه باشم .بابا که از داداش بزرگمان دل پر درد ی داشت زیر بار نرفت ولی بعدا رویم را زمین ننداخت و صد هزار تومان به من سرمایه داد و من رفتم مشهد و برای مغازه جنس اوردم و در کنار درس خوندن مغازه را اداره میکردم.بابا هم با بغیه برو بچه ها برای همیشه به شهر امدندو این امدن برای بسیاری از اشنایانمان گران تمام میشد و به هر بهانه ای نیشگونمان میبردندو هزار جور کس شعر میگفتند.اما به هر حال ما به شهر امده بودیم و برگشت به ده به صلاح ما نبود چون دوباره باز همین چها پنج نفر گرگ و کور فامیل شهری ما به ما میخندیدند که نتوانستند تو شهر زندگی کنند و... خلاصه ماندیم چی شد!!!!!!!میگم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:49  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  | 

صدای شیون

 

  • صدای شیون
  • صدای امبولانس از دور شنیده میشد نهر قطره اشکی بود بر کناره چشمان روستایمان .زنها و دخترکان ده همگی دایره بر دست داشتند میزدند میخواندند و میگریستند. نو عروس پیشاپیش جمعیت در حرکت بود .براستی ایا او به خانه بخت میرفت.مادرش رباعی حسین حسین میخواند و این حکایتگر این بود که او دیگر اصلا به خانه بخت نخواهد رفت.گیسوانش مشوش و گونه هایش سرخ و چاک داده بود و از گونه هایش رنگ رخ میریخت.او دختر عموی اولین شهید روستایمان بود که برایش روستا همه اش گام بود اهسته اهسته.او میرفت تا با با رستمی که از رستم رستمتر بود وداع کند .یاد ان روزی که پسر عمویش در خم کوچه گم شده بود افتاد و فریادی کشید که خانه های ده همه لرزید.و چه صبورانه غم رستمی را بر دوش کشید که سوار بر رخش شهادت شربت شهادت نوشیده بود روحش شادباد که بهشت از ان اوست کسی که رفت و جان باخت تا روستایش به وجودش افتخار کند و چه سعادتی است شهادت اگرنصیب شود .بازم روحش شاد.و من کم کم بزرگتر میشدم و در کلاس درس انشا مینوشتم بیست میگرفتم و .........
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:48  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  | 

مرگ پدر بزرگ

  • مرگ پدر بزرگ
  •  
  • هنوز یادمه و خوب یادمه که مردن چقدر اسان است.بابا بزرگم روی تخت بیمارستان بستری بود و کسالت داشت از همان ناراحتیهای قلبی و فشار بالی خون .بالای سرش بودم که در یک چشم به هم زدن مرد این اولین مرگی بود که من میدیدم که چگونه یک نفر جان خودش را میدهدبه همین سادگی که نفس میکشیم به همین سادگی هم این نفس برنمیگردد و نفس بابا بزرگم دیگر بر نگشت.لای پارچه سفیدی پیچیدنش و بابا بزرگ با دنیای از تلاش و مال و اموال مرد و بردنش تو سرد خونه گذاشتنش .خیلی سرمایه دار بود اما هیچی به دردش نخوردو یه ملحفه روش انداختند. همین بهانه شد تا میراث خواران اندک اندک جمع شوند تا به خاک بسپارندش ومال و منالش را قسمت کنند .واقعا زندگی چقدر مزخرف به نظرم جلوه کرد .عجب دنیای وحشتناکی است صاحب مال و منال را میبرند میندازند گوشه قبرستان و چه میکنند با این میراث!؟وای خدا !از ان روز به بعد من به زندگی و ادمهای اطراف یک جور دیگری نگریستم و همه را دوست میداشتم. همین دوست داشتنها برایم خیلی جذاب بود و من رویش سبیلها را پشت لبم حس میکردم.دوران راهنمای را در روستای دورتری از روستای خودمان تحصیل کردم عجب داستانی بود هر کی با هر چی داشت به مدرسه میامد پیاده بودن برای هیچکس خند دار نبود چون همه بچه ها پیاده می امدند. و با یک تیکه نان تافتون ظهر را هم در مدرسه میماندند و ظهر نان را به اب نهر کنار مدرسه میزدند و میخوردند.سادگی بیداد میکرد و تشریفات هنوز سر از خاک بیرون نیاورده بود و گریبانگیر هیچکسی نبود.وقتی با با بزرگ مرد و رفت زیر خاک و میراثش را تقسیم کردند فهمیدم من باید تلاش کنم تا اینده خوبی داشته باشم و با عشق زندگی کنم .چون بابا بزرگم خوب زندگی کرده بود و خوب پس انداز کرده بود و اما متا سفانه از زندگی اش لذت نبرده بود.ولی من زندگی را دوست داشتم تا همیشه برایم لذت بخش باشد و همیشه بتوانم از زند گی ام لذت ببرم.دوست داشتم عاشقونه زندگی کنم و دنیای خوب و خوشی داشته باشم  ....اما
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:2  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  | 

تنهای من

  • تنهای من
  • سکوتی سرد و سنگین بر این خانه  ویلای حکمفرماست. چند روزیست برف میبارد برف و برف و برف که دیگرکلافه شد ه ام.صدای دسته ای از پرندگان که از اسمان ابر گرفته شهر میگذرند سکوت را در هم میشکند.از خودم میپرسم این پرندگان به کجا میروند ایا به سوی دیار من ان دیار افتابی پر میکشند و میخواهند از این برف و سرما بگریزند کاش من هم پر نده ای بودم تا از این غربت و تنهای میگریختم.اشک در چشمانم حلقه میزند و اتش شومینه را مات میبینم.یاد خانه پدری ام بخیر چه خوب بود وقتی از ان مطبخ یا بخاری هیزمی چوبی نیم سوخته را بر میداشتم و با شیطنت تمام جلوی چشمانم میچرخاندمش عجب گر میگرفت .و چه زیبا بود یاد ان دهکده که در نهرش دل را به اب میزدیم .و از پشت بام خانه تماشای کبوترها را دنبال میکردیمانجا خیلی زیبا بود ولی چه میشه کرد اینجا هم زیباست.برف هم زیبای خودش را دارد.یاد ان شبها که مادربرایمان کنار دار قالی قصه دختر خون برف را تعریف میکرد بخیر.مادر خنجر به چشمانم بزن ولی نمیر.یاد ان مادر هم بخیرانشالله زنده باشد.اری برف مرا بیشتر یاد ان قصه می اندازد ولی خون خون چگونه برف را زیبا میکند من هنوز خون و برف را ندید هام وقتی در هم می امیزند چگونه زیبا میشوند.اری برف زیباست .گنجشکی که از سرما روی سیمهای برق کز کرده از اون زیباتر و زیباتر از همه رد پای دخترکی که روی برفها تا ساحل رودخانه قدم زده شاعرانه است.صدای شلیک گلو له ای توجهم را جلب میکند و در همین حین گنجشکی با بالی خونین روی برفهای بالکن می افتد اوه خون گنجشک چقدر برف را زیبا کرده است .حالا میدونم چرا پسر پادشاه عاشق دختر خون برف شده است.نمیدونی خون و برف چقدر زیبایند کاش بودی و میدیدی...هنوز در اندیشه گریختن از تنهای خویش هستم.میخواهم از این غربت برگردم اما نمیتونم.بهتر است سفره دلمو باز کنم و پای درد دلم بنشینم با من موافقید پس مرا تنها مگذارید و به من سر بزنیدو چون خیلی زود دیر میشود.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:0  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  | 

سلام بر دوستداران سنچولی

  • سلام
  •  
  • من تنهام و همین تنهایی مرا مجبور کرد تا بشینم پای درد دل خودم و به حرفاش گوش بدم و کلاهی که هیچوقت نداشتم رو قاضی کنم.دلم گاهی وقتها برای گذشته ها خیلی تنگ میشه.من زاده دهکده ای بودم که مردمی داشت ساده و همه شغلشون کشاورزی بود. بابام کدخدای دهکده بود و اسبی داشت که بعدا اسب را فروخت و موتور روسی براش خرید و تراکتور ی هم داشت .ان روزها شرط کدخدای داشتن یک عمارت بزرگ و رعیت و زمین وگله و تراکتور بود.روستایمان پر بود از خاطر های تلخ و شیرین. همه با هم بودند.وقتی عصر میشد بوی نان در فضای روستا میپیچید. تابستانها رنگ تابستان داشت و بهار ادم واقعا کیف میکرد. پاییز به حدی زیبا بود که باید میبودی و ان را حس میکردی و زمستان خوب یادمه بخاری هیزمی وای وای چه حالی میداد.یک تریلی چوب گز از بش دلبربرای گرمای زمستون گوشه حیاط خانه تلمبار میکردند و شبها دور بخاری مینشستیم و نان تافتون را گرم میکردیم و میخوردیم بدون سالاد .و دسر و این درد سرهای امروزه واقعا خوش میگذشت.بابا کدخدای ده بود و هر روز صبحانه یک کاسه ماست میخورد و ظهر حتما شیر تازه با روغن حیوانی و شب همیشه شام گوشت سر سفره بود.ان زمان روستاها اصلا برق نداشت ولی بابام یک زنراتور برق خریده بود و ما چند شعله برق داشتیم.من یادمه دبستان درس میخوندم سال اول دبستان به صورت غیر رسم میرفتم چون مهد کودک ان زمان نبود ان هم تو دهات .تو دبستان انجیر میدادند و پسته و پنیر خارجی و تازه ان زمان به هر دانش اموزی پانصد تومان هم هر سال پول میدادند و تازه کفش ملی میدادند و پوشاک دلخوشی بیداد میکرد.همه یه جور بودند کلاس درس بوی مدرسه و کاغذ کاهی میداد.معلم بوی درس میداد و تخته سیاه کلاس واقعا اسمش روی خودش بود سیاه سیاه که بر روی دل سیاهش مشق عشق و مهر ورزی مینوشتی.معلم فداکار بود و دلسوزو یک رنگی بیداد میکرد.کفشها لباسها سرها  و پاها همه یه جور بودند.مدارس دوشیفته بود و معلم باید صبح و عصر برای تدریس به کلاس می امد.من مبصر کلاس اول بودم و تا کلاس پنجم مبصر ماندم.یادمه معلم هیبتی داشت که نمیشه مثال زد مقتدر بود که نمیتونستی جیک بزنی.یکی از همکلاسیهایمان که الان برایش برو بیای دارد از ترس معلم سر کلاس خودشو خراب کرد.بگذریم از روستا برایتون میگفتم که خیلی زیبا بود.یه چاه که همیشه من و داداشم از ان اب می اوردیم.برای شستن و ریخت و پاش هم یه چاه اب داشتیم تو حیاط خونه و برای اب خوردن همیشه از چاه کنار نهر اب می اوردیم.یه روز من اب می اوردم یه روز داداشم من که کوچکتر از داداشم بودم گاهی از زیر بار اب اوردن شونه خالی میکردم و نمیرفتم بقیه دختران ده بودند که هر لخظه سر چاه تلپ بودند و اب میبردند. گاهی وقتها انقدر اب میبردند که چاه بی اب میشد و تا دوباره اب می اورد همه مینشستند و چیز شعر میگفتند همه اینها بهانه ای بود تا من بنشینم و خاطراتم را با دلم مرور کنم و در این وبلاگ برای شما بنویسم. اگر من را تنها نگذارید و همیشه به من سر بزنید خاطرات زیبای را از زندگی خودم برای شما خواهم نوشت مطمین هستم که خیلی خوبه و در زندگی برای شما مفید خواهد بود.از اینکه بزرکتر شدم ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووالان فقط حسرت گذشته را میخورم. برایتون مینویسم که چرا الان حسرت میخورم ؟ . چرازندگی را برای عشق باختم؟ چرا عاشق شدم؟چرا دنبال عشق نرفتم؟کجا بودم؟ کجا رفتم؟و الان کجا هستم و چی میکنم و برای چی حسرت میخورم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:37  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  |