|
نخلستانهای شرقی
اوایل سال ۷۳بود
بعد از دو سال خدمت سربازی و پاسداری از خاک وطن ومحافظت از مرزهای شرقی
با یک کیسه انفرادی که هیچی توش نبود راهی خانه شده بود.
اتوبوس قراضه ای نخلستانها را پشت سر میگذاشت.
تازه به آنجا عادت کرده بود.چونکه عا شق دختری شده بود سبزه و با نمک.
خیلی نمکین به قول خودش عاشق یه دختر با قیافه کوزه ای.
اما میدانست که مادرش زیر بار نمیره اما داشت میرفت تا کارتشو به
مادرش نشون بده ......
هنوز زنگ درب منزلش را به صدا در نیاورده بود و مادرش که گویی از قبل منتظر آمدنش بود درب را گشود و اونو تو بغل گرفت .
هنوز عرق پایش خشک نشده باب صحبت را در مورد دختری که برایش تو صف نونوای پیدا کرده باز نمود .
وگفت که یه دختر خانواده دار خوب برات پیدا کر دمو باید که اونو بگیری
و چنین وچنان و از این حرفا که .
.صدای زنگ تلفن رشته کلام مادره را برید رفت به طر ف تلفن گوشی
را برداشت دختر خانمی سلام کرد و از حال پسرش پرسید مادره که
شوکه شده بود گوشی را به پسرش داد .....
یک ماه بعد پسره با اجازه مادرش عروس گلش را سوار ماشینش داشت
و نخلستانها را پشت سر میگذاشت تا از گردنه های برفی بگذرد و به
خانه بخت برود ولی خیلی خوشحال بود که بهترین خاطره زندگیشو از
اینجا میبره تا هیچوقت خاطراتشو فراموش نکنه.
نمیدونی چقدر خوشحال بودند وقتی از گردنه های برفی گذشتند و به
خانه بخت رفتند..... /
انشاالله همه عشاق به همدیگه برسن تا زندگیشون همیشه شیرین باشه /.
|