تبليغاتX
تا مهتاب
 
 
   
 
 

نان و عروسک

 

 

من که کودکم

کو عروسکم؟

یه کودک ناز نازی ام

مثل همه کودکا

عاشق اسباب بازی ام

بابا جون

کو عروسکم؟

بابا جون

چرا سفره بی نونه؟

چرا کفن بی بی رو فروختی؟

بابا جون

بازم داری میگی

تورمه

گرونیه

بیکارییه

وعدها بی ثمره

تو خالیه

بابا جون

میگی برای حفظ دینت

از ته دل فریاد کردی

میگی

فریادت

بی ثمر بوده

باد با خودش اونو برده

باباجون

مگه مردونگی مرده

مگه آرزوهای طلایی

بهر ماها بر باد رفته

باباجون

بازم میگی

بیکاری

تورم

وعده های تو خالی

و

و

و

و

تو رو بی صبر کرده

عمرت بی ثمر گشته

قلبتو مثل یه تیکه سنگ کرده

ولی

باباجون

من کودکم

نمیدونم

تورم چیست؟

چرا سفره خالیست؟

وعده چیست؟

چرا نفت سر سفره نیومده؟

فقر چیست؟

در این سالهای بی ثمر

با وعد ه های بی عمل

دستان بابا بی انگشت گشته

به چه جرمی

دستان بابام بی انگشت گشته؟

چرا سفره خالیست؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

نان و عروسک میخواهم

و

در این انتظار

اشک در چشمان بابا

گشته حلقه

انگشتان دستش

در چهار سوی شهر

قطع گشته

جرمش

آوردن نان و عروسک بهر من بود

مادرم میگه

نان و عروسک حق من بود

آه آه آه

بسی افسوس

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

مظلومیت

پاهایم تاول زده اند

کفشهای گالشم را گم کرده ام

شعله دلم زبانه میکشد

برای بابا

چرا که

مظلومیتش را در چهره غم گرفته خانه خوب میخوانم

دیر زمانیست

وعده های بی عمل

و بی ثمر

دل آزارند

دیر زمانیست

بابارا پا در رکاب و تاخت و تاز نمیبینم

شهر در آغوش بی خیالی

پر است از سوالهای مبهم

دستهای برادر

پر از کراک

بنگ وحشیش

و

چرس

کریستال

و

کراک

این افعی وحشی وحشی

جوانی را بلعیده

وشور جوانی از نوا افتاده

وشادابی خاطره شده

بابا دیگر نان حلال در سفره نمیگذارد

چرا که

.......................؟

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

نامه ای به پدر

سلام بر تو ای بزرگوارآه که چقدر دلم برایت تنگ شده است. هرگز فکر نمی کردم روزم به شب برسد و شما را زیارت نکرده باشم.اما افسوس که این روزها بی تو چه سخت و ملال آورند و در دفتر خاطرات زندگی ام دیداری از شما به ثبت نمی رسد اما قلبم همیشه به یاد تو و خوبیهایت می تپدو براستی اعتراف می کنم بی تو چقدر سرد و بی روحم .بر دستان پر مهرت بوسه میزنم وتنها به یاد و خاطرات شیرینت همواره شب وروزم را سپری میکنم.امیدوارم سالیان سال تندرست و سلامت باشی .

هستم

خاک

پای

مرد مردی

و

مغرورم

از

اینکه

تاهستی

مرد مردی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
  باسلام

شما میتوانید از طریق گوگل و یاهو با وارد کردنga77.blogfa.comوبلاگ

 تا مهتاب را ببینید.امیدوارم از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد. به ما سر

 بزنید.

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

 

مرغ پر

 

سلام بعد از سلام امیدوارم حالتون گرفته نباشه .چی گفتی گرفته ای

 

 چرا؟خدا بد نده بابا این که چیزی نیست واسه مرغ حالمون گرفته

 

 بشه؟چه اشکالی داره بزار مرغ هم حالمون بگیره تازه هنوز جای

 

 شکرش باقییه که هنوز قاطی مرغا نشدیم و گرنه با مرغ کیلو ۳خخ

 

 تومان چنان حالمون گرفته میشد که مرغای آسمون برایمون تره خورد

 

 نمیکردند.رفتی بازار؟مرغ قیمت کردی ؟مرغ پرپرپرپر مرغ

 

 همپرید.بذار بپره تو این ده روز این قدره پرید که دیگه دست کسی به

 

 اش نمیرسه.مرغ دل ما که از جوجگی بال نداشت ولی این به اون دلی

 

ل نیست که هوای چلو مرغ و زرشک پلو با مرغ و ته چین مرغ

 

 نکنه ای مرغ بپر ما نگاهتم نمیکنیم چشمامنو میبندیم وووونان

 

 خشک بله نان خشک ولی نه شاید نونم گرون بشه این روزا دس رو

 

 هر چی بذاری گرون میشه بذار بشه

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

عزیزبلا

دوستی

قند

شیرینی

است

که

میتونی

اونو

با

چاقو

شرط

بندی

کنی

وقتی

به

صداقت

اون

رسیدی

و

شیرینی

اونو

چشیدی

میدونی

دوستی

با

صداقت

عشقی

میاره

که

دیگه

از

شرط

چاقو

هم

ن

م

ی

ت

ر

س

ه

به وبلاگ تا مهتاب خوش اومدید

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
                              

روزها ی نوروزتان مبارک

باید نو کرد و رفت و رفت هی رفت .

گریزی نیست

مبارکتان باشد این رسم نو شدن

دهمین روز از بهار را هم پشت سر گذاشتیم

و

باید بگذریم از نحسی روز سیزده

و میگذریم تا آغاز کنیم

دوباره

روزاز نو

روزی

ازنو

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

آرزوی شیربرای یک پیاله شیر

سلام بابا سلام مامان سلام برو بچه ها زیادی هستند خیلی ده عدد ده دانه و تنها یک دانه دست و صورت شسته و به طر ف دبیرستان به راه افتاده است آه دیشب اصلا نتونستم بخوابم ........... .بقیه اخوان هم تشریف بردندتا از گاو اولشتان تنها دارای بابا شیر بدوشند و پروتین روزانه بازار مصرف را تهیه کنند مبادا که امروز در سبد غذایی نوکیسه گان تازه به دوران رسیده شیر این غذای کامل که بعضی مثل ما طعمش را زیر زبان احساس نمیکنیم و بعضی نو کیسه گان برای اینکه پوست بدن خانمشان بلورین شود ان را در وان ریخته وساعتها در آن لم میدهند  و نمیگذارند جمال سبد غذایی فقرا به جمال آن روشن شود تامین کنند یاداون برادر کوچکم می افتم که سوئ تغذیه گرفته و.......خدا کنه گاو اولشتان ما سو تغذیه نگیرد وگرنه بیچاره ایم .

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

 

چرا؟

 

چرا در این هیاهو

در این بهار که هر سو

ترانه است و شادی

خنده است شادمانی

چرا کسی مرا صدا نمیزند

دراین دل غمگینم

برای من

نمانده آرزوی جز مرگ

چرا

چرا مرگ مرا صدا نمیزند

در این جهنمی

که شعله های آن

بلعیده احساس مرا

چرا

چرا مرگ صدا نمی زند مرا

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 
  1. عروس خون

چشکه همه گریونه

دلکه همه بریونه

شعله ای درد چه

پرزرونه پ

ور دلکه که پر از خون

ساز ب مچو

چشکه گریونه ور سون اوکه

اوکه چخله اشک

ور گوشه

چشکه گریونه

ماییگو شادی کنو

دور تاج سر عروس

عروس نیه در هجله

او خو شته در بغل اوکه

خونه ظلم

کرده او ویرونه

ای رسم که در فرهنگ مه

چشکه همه ره  گریونه

دلکه همه ره بریونه

رسم

زن سرخونه

رسم

زن سر خونه

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

عشق عزیزم

دلم

امشب مثل همه شبهای دیگه بيداره

 و داره با خاطراتت زندگي مي كنه

هر چي به در و ديوارش مي كوبم


تا شايد بتونم اسمت را فراموش كنم

ولی نميشه که نميشه!


خواستم كسي را جايگزين تو بكنم

 ولي نشد


دلم نذاشت

عزیزم

 

هرچقدر بيشتر ميگذره...


بيشتر حسرت با تو بودنو ميخورم
...

و

و


بيشتر به خودم بخاطر از دست دادنت نفرين

ميفرستم...


كاش بودي

 

من دنبال یه دوست خیلی با وفا صمیمی و بدون

 

خیانت و دروغم

 

 

مث تو واسه همنفسی ام...

 

امشب دلم


از هر كسي بهانه اي گرفت


آخه می دوني عزيزم


كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمی ديد


نمي دونم تو عشق تو چي ديده بود


كه حاظر نبود حتي توو روياهایت رااز خودش جدا كنه


مي دوني دلم


صدا پاتو از حفظ بود


از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي


دلم صداي قدم هاتو مي شنيد


وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود


اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت


اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود


مي شد يك كاسه خون


نمي دونم چرا


ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه


طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا صداي بغض كرده تو رو

 بشنوه

تنهاش گذاشتی و رفتی


تنهاش گذاشتی و رفتی

 

رفتی کجا ؟یش امام هشتم

دعاکن همدل وهم زبان بشیم

وکوتاه سخن اینکه

فاصله ها هیچوقت حریف خاطره های با تو بودن نمیشن

باور نداری از دلت بپرس. 

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

نخلستانهای شرقی

اوایل سال ۷۳بود

بعد از دو سال خدمت سربازی و پاسداری از خاک وطن ومحافظت از مرزهای شرقی

 با یک کیسه انفرادی که هیچی توش نبود راهی خانه شده بود.

اتوبوس قراضه ای  نخلستانها را پشت سر میگذاشت.

 تازه به آنجا عادت کرده بود.چونکه عا شق دختری شده بود سبزه و با نمک.

 خیلی نمکین به قول خودش عاشق یه دختر با قیافه کوزه ای.

 اما میدانست که مادرش زیر بار نمیره اما داشت میرفت تا کارتشو به

مادرش نشون بده ......

هنوز زنگ درب منزلش را به صدا در نیاورده بود و مادرش که گویی از قبل منتظر آمدنش بود درب را گشود و اونو تو بغل گرفت .

هنوز عرق پایش خشک نشده باب صحبت را در مورد دختری که برایش تو صف نونوای پیدا کرده باز نمود .

وگفت که یه دختر خانواده دار خوب برات پیدا کر دمو باید که اونو بگیری

 و چنین وچنان و از این حرفا که .

.صدای زنگ تلفن رشته کلام مادره را برید رفت به طر ف تلفن گوشی

 را برداشت دختر خانمی سلام کرد و از حال پسرش پرسید مادره که

شوکه شده بود گوشی را به پسرش داد .....

یک ماه بعد پسره با اجازه مادرش عروس گلش را سوار ماشینش داشت

 و نخلستانها را پشت سر میگذاشت تا از گردنه های برفی بگذرد و به

 خانه بخت برود ولی خیلی خوشحال بود که بهترین خاطره زندگیشو از

اینجا میبره تا هیچوقت خاطراتشو فراموش نکنه.

 نمیدونی چقدر خوشحال بودند  وقتی از گردنه های برفی گذشتند و به

خانه بخت رفتند..... /

انشاالله همه عشاق به همدیگه برسن تا زندگیشون همیشه شیرین باشه /.

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

برات وشهلا  

صدای آمبو لانس از دور شنیده میشد .

نهر قطره اشکی بود بر کناره چشمان دهکده امان .

نو عروس پیشاپیش جمعیت در حرکت بود.

گونه هایش سرخ و چاک داده واز آنها رنگ رخ میریخت.

گیسوانش مشوش و زنهای ده دایره بر دست داشتند میزدند میخواندند ومیگریستند و گوی که نو عروس به خانه بخت میرفت.

برات راهی شهر شده بود تا پول و پله ای به هم بزند و همین روزها بیاید وعروسی کند و دست شهلا را بگیرد وببرد وخلاصه ناکام از این دنیا نرود .

اما جاده ها خسته تر از آن بودند که برات را به وصال شهلا برسونند .

اری برات مرد وشهلا ناکام ماند.جادها ی خسته هرگز نمیمیرند تا جان براتها را بگیرند و به تماشای چشمان اشکبار شهلاها بنشینند.

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

.

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

معلم

معلم ای روح بلند آموختن سلامت باد.

هر چند واژه ها قاصرند و عظمت والایت در هیچ واژه ای نمیگنجداما با بهترین واژه های که شایسته ات هست تو را می سرایم ودر این مهد علم و دانش بر دستان پر مهرت هزار بوسه میزنم.بگذار بگویم از ان زمانی که گچ سفید لابهلای انگشتان قلمی ات میچرخید والفبای آموختن را برایمان بر دل سیاه تخته حک نمودی و از تاریکی تخته با دستان پر مهرت برایمان پنجره ای باز نمودی به سوی نور و روشنایی.

بگذار بیشتر بگویم آن گچ سفید در دستان پر مهرت همچون جراغی مرا از سیاهی جهل به سوی نور وروشنایی هدایت نمود.

دست مریزاد معلم خوب سر زمین خوب من .میدانم میدانیم که من هنوز از شما می آموزم و نمی توانم آنگونه که شایسته مقام ت هست توصیفت کنم و هزار بوسه بر دستان پر مهرت کم است من و همکلاسیهایم با افتخار همدل وهمصدا فریاد میزنیم

معلم روزت مبارک

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

 سلام علیکم 

   با درود بیکران به پیامبر اعظم ص و اهل بیتگرامی  اش 

  وسلام و درود بی پایان به شما عزیزان و با آرزوی  صحت و سلامتی برای تمامی هموطنان عزیز حلول بهار را به شما تبریک عرض نموده و خدای بزرگ را شاکریم که بهار را در حالی شروع میکنیم که در ششمین روزش ولادت پیامبر اکرم و ششمین اختر آسمان ولایت وامامت را جشن می گیریم و اینجانب  این فرخنده زاد روز بهترین بنده خدا  حضرت محمد مصطفی ص وفرزند بر حقش حضرت امام جعفر صادق ع را به محضر شما پیروان و رهروان اسلام ناب محمدی

تبریک میگویم..

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تکشاد خمار
 
 
   
 
 

غریب اسیر

اشک

میگریزد از چشمان

وپلک بر هم فشردن

بی فایده است

از تنهایی خویش

میگریزم

از فاصله ها بیزارم

ازاسارت

وهر انچه در بند وزنجیر است

بغضی غریب

اما مرا رفیق وهمدم

با واژه های تکراری دلم

روحم را میازارد

دلگیرم

وتورا به انتظار نشته ام

بغضم میترکد

برای دستی

که دگر نمیتواند

پنجره ای را بگشاید

دلگیرم برای چشمی که دیگر نمیتواند

بلبلی را بر روی شاخه ای

به تماشا بنشیند

برای لبی که به زئر هم

به خنده وا نمیشود

به صورتی گلگون

از سیلی زمان

دلگیرم از اسمانی کبود

وخورشیدی که همیشه

در پشت سیمهای خاردار

به شب وقت بخیر میگوید

به دستی که هیچوقت

نمیتواند

پنجره ای را بگشاید

به نگاهی خسته

که مینشیند

پای درد دل دیوار کبود

که نم گرفته

از خجالتزمان

و دلی که میخواهد بنویسد

و نگاهی که میبیند

دیگران

پیش از او حرفها زده اند

با چاقو

با تیزی

واین بغض غمگین میترکد

برای دلهای که

از عشق