سلام بر دوستداران سنچولی
-
سلام
-
-
من تنهام و همین تنهایی مرا مجبور کرد تا بشینم پای درد دل خودم و به حرفاش گوش بدم و کلاهی که هیچوقت نداشتم رو قاضی کنم.دلم گاهی وقتها برای گذشته ها خیلی تنگ میشه.من زاده دهکده ای بودم که مردمی داشت ساده و همه شغلشون کشاورزی بود. بابام کدخدای دهکده بود و اسبی داشت که بعدا اسب را فروخت و موتور روسی براش خرید و تراکتور ی هم داشت .ان روزها شرط کدخدای داشتن یک عمارت بزرگ و رعیت و زمین وگله و تراکتور بود.روستایمان پر بود از خاطر های تلخ و شیرین. همه با هم بودند.وقتی عصر میشد بوی نان در فضای روستا میپیچید. تابستانها رنگ تابستان داشت و بهار ادم واقعا کیف میکرد. پاییز به حدی زیبا بود که باید میبودی و ان را حس میکردی و زمستان خوب یادمه بخاری هیزمی وای وای چه حالی میداد.یک تریلی چوب گز از بش دلبربرای گرمای زمستون گوشه حیاط خانه تلمبار میکردند و شبها دور بخاری مینشستیم و نان تافتون را گرم میکردیم و میخوردیم بدون سالاد .و دسر و این درد سرهای امروزه واقعا خوش میگذشت.بابا کدخدای ده بود و هر روز صبحانه یک کاسه ماست میخورد و ظهر حتما شیر تازه با روغن حیوانی و شب همیشه شام گوشت سر سفره بود.ان زمان روستاها اصلا برق نداشت ولی بابام یک زنراتور برق خریده بود و ما چند شعله برق داشتیم.من یادمه دبستان درس میخوندم سال اول دبستان به صورت غیر رسم میرفتم چون مهد کودک ان زمان نبود ان هم تو دهات .تو دبستان انجیر میدادند و پسته و پنیر خارجی و تازه ان زمان به هر دانش اموزی پانصد تومان هم هر سال پول میدادند و تازه کفش ملی میدادند و پوشاک دلخوشی بیداد میکرد.همه یه جور بودند کلاس درس بوی مدرسه و کاغذ کاهی میداد.معلم بوی درس میداد و تخته سیاه کلاس واقعا اسمش روی خودش بود سیاه سیاه که بر روی دل سیاهش مشق عشق و مهر ورزی مینوشتی.معلم فداکار بود و دلسوزو یک رنگی بیداد میکرد.کفشها لباسها سرها و پاها همه یه جور بودند.مدارس دوشیفته بود و معلم باید صبح و عصر برای تدریس به کلاس می امد.من مبصر کلاس اول بودم و تا کلاس پنجم مبصر ماندم.یادمه معلم هیبتی داشت که نمیشه مثال زد مقتدر بود که نمیتونستی جیک بزنی.یکی از همکلاسیهایمان که الان برایش برو بیای دارد از ترس معلم سر کلاس خودشو خراب کرد.بگذریم از روستا برایتون میگفتم که خیلی زیبا بود.یه چاه که همیشه من و داداشم از ان اب می اوردیم.برای شستن و ریخت و پاش هم یه چاه اب داشتیم تو حیاط خونه و برای اب خوردن همیشه از چاه کنار نهر اب می اوردیم.یه روز من اب می اوردم یه روز داداشم من که کوچکتر از داداشم بودم گاهی از زیر بار اب اوردن شونه خالی میکردم و نمیرفتم بقیه دختران ده بودند که هر لخظه سر چاه تلپ بودند و اب میبردند. گاهی وقتها انقدر اب میبردند که چاه بی اب میشد و تا دوباره اب می اورد همه مینشستند و چیز شعر میگفتند همه اینها بهانه ای بود تا من بنشینم و خاطراتم را با دلم مرور کنم و در این وبلاگ برای شما بنویسم. اگر من را تنها نگذارید و همیشه به من سر بزنید خاطرات زیبای را از زندگی خودم برای شما خواهم نوشت مطمین هستم که خیلی خوبه و در زندگی برای شما مفید خواهد بود.از اینکه بزرکتر شدم ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووالان فقط حسرت گذشته را میخورم. برایتون مینویسم که چرا الان حسرت میخورم ؟ . چرازندگی را برای عشق باختم؟ چرا عاشق شدم؟چرا دنبال عشق نرفتم؟کجا بودم؟ کجا رفتم؟و الان کجا هستم و چی میکنم و برای چی حسرت میخورم؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:37  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی
|
