تنهای من
-
تنهای من
-
سکوتی سرد و سنگین بر این خانه ویلای حکمفرماست. چند روزیست برف میبارد برف و برف و برف که دیگرکلافه شد ه ام.صدای دسته ای از پرندگان که از اسمان ابر گرفته شهر میگذرند سکوت را در هم میشکند.از خودم میپرسم این پرندگان به کجا میروند ایا به سوی دیار من ان دیار افتابی پر میکشند و میخواهند از این برف و سرما بگریزند کاش من هم پر نده ای بودم تا از این غربت و تنهای میگریختم.اشک در چشمانم حلقه میزند و اتش شومینه را مات میبینم.یاد خانه پدری ام بخیر چه خوب بود وقتی از ان مطبخ یا بخاری هیزمی چوبی نیم سوخته را بر میداشتم و با شیطنت تمام جلوی چشمانم میچرخاندمش عجب گر میگرفت .و چه زیبا بود یاد ان دهکده که در نهرش دل را به اب میزدیم .و از پشت بام خانه تماشای کبوترها را دنبال میکردیمانجا خیلی زیبا بود ولی چه میشه کرد اینجا هم زیباست.برف هم زیبای خودش را دارد.یاد ان شبها که مادربرایمان کنار دار قالی قصه دختر خون برف را تعریف میکرد بخیر.مادر خنجر به چشمانم بزن ولی نمیر.یاد ان مادر هم بخیرانشالله زنده باشد.اری برف مرا بیشتر یاد ان قصه می اندازد ولی خون خون چگونه برف را زیبا میکند من هنوز خون و برف را ندید هام وقتی در هم می امیزند چگونه زیبا میشوند.اری برف زیباست .گنجشکی که از سرما روی سیمهای برق کز کرده از اون زیباتر و زیباتر از همه رد پای دخترکی که روی برفها تا ساحل رودخانه قدم زده شاعرانه است.صدای شلیک گلو له ای توجهم را جلب میکند و در همین حین گنجشکی با بالی خونین روی برفهای بالکن می افتد اوه خون گنجشک چقدر برف را زیبا کرده است .حالا میدونم چرا پسر پادشاه عاشق دختر خون برف شده است.نمیدونی خون و برف چقدر زیبایند کاش بودی و میدیدی...هنوز در اندیشه گریختن از تنهای خویش هستم.میخواهم از این غربت برگردم اما نمیتونم.بهتر است سفره دلمو باز کنم و پای درد دلم بنشینم با من موافقید پس مرا تنها مگذارید و به من سر بزنیدو چون خیلی زود دیر میشود.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:0  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی
|
