تبليغاتX
سنچولی مردی که نامش را به نانی نفروخت - مرگ پدر بزرگ

سنچولی مردی که نامش را به نانی نفروخت

موضوعی

مرگ پدر بزرگ

  • مرگ پدر بزرگ
  •  
  • هنوز یادمه و خوب یادمه که مردن چقدر اسان است.بابا بزرگم روی تخت بیمارستان بستری بود و کسالت داشت از همان ناراحتیهای قلبی و فشار بالی خون .بالای سرش بودم که در یک چشم به هم زدن مرد این اولین مرگی بود که من میدیدم که چگونه یک نفر جان خودش را میدهدبه همین سادگی که نفس میکشیم به همین سادگی هم این نفس برنمیگردد و نفس بابا بزرگم دیگر بر نگشت.لای پارچه سفیدی پیچیدنش و بابا بزرگ با دنیای از تلاش و مال و اموال مرد و بردنش تو سرد خونه گذاشتنش .خیلی سرمایه دار بود اما هیچی به دردش نخوردو یه ملحفه روش انداختند. همین بهانه شد تا میراث خواران اندک اندک جمع شوند تا به خاک بسپارندش ومال و منالش را قسمت کنند .واقعا زندگی چقدر مزخرف به نظرم جلوه کرد .عجب دنیای وحشتناکی است صاحب مال و منال را میبرند میندازند گوشه قبرستان و چه میکنند با این میراث!؟وای خدا !از ان روز به بعد من به زندگی و ادمهای اطراف یک جور دیگری نگریستم و همه را دوست میداشتم. همین دوست داشتنها برایم خیلی جذاب بود و من رویش سبیلها را پشت لبم حس میکردم.دوران راهنمای را در روستای دورتری از روستای خودمان تحصیل کردم عجب داستانی بود هر کی با هر چی داشت به مدرسه میامد پیاده بودن برای هیچکس خند دار نبود چون همه بچه ها پیاده می امدند. و با یک تیکه نان تافتون ظهر را هم در مدرسه میماندند و ظهر نان را به اب نهر کنار مدرسه میزدند و میخوردند.سادگی بیداد میکرد و تشریفات هنوز سر از خاک بیرون نیاورده بود و گریبانگیر هیچکسی نبود.وقتی با با بزرگ مرد و رفت زیر خاک و میراثش را تقسیم کردند فهمیدم من باید تلاش کنم تا اینده خوبی داشته باشم و با عشق زندگی کنم .چون بابا بزرگم خوب زندگی کرده بود و خوب پس انداز کرده بود و اما متا سفانه از زندگی اش لذت نبرده بود.ولی من زندگی را دوست داشتم تا همیشه برایم لذت بخش باشد و همیشه بتوانم از زند گی ام لذت ببرم.دوست داشتم عاشقونه زندگی کنم و دنیای خوب و خوشی داشته باشم  ....اما
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:2  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  |