تبليغاتX
سنچولی مردی که نامش را به نانی نفروخت - صدای شیون

سنچولی مردی که نامش را به نانی نفروخت

موضوعی

صدای شیون

 

  • صدای شیون
  • صدای امبولانس از دور شنیده میشد نهر قطره اشکی بود بر کناره چشمان روستایمان .زنها و دخترکان ده همگی دایره بر دست داشتند میزدند میخواندند و میگریستند. نو عروس پیشاپیش جمعیت در حرکت بود .براستی ایا او به خانه بخت میرفت.مادرش رباعی حسین حسین میخواند و این حکایتگر این بود که او دیگر اصلا به خانه بخت نخواهد رفت.گیسوانش مشوش و گونه هایش سرخ و چاک داده بود و از گونه هایش رنگ رخ میریخت.او دختر عموی اولین شهید روستایمان بود که برایش روستا همه اش گام بود اهسته اهسته.او میرفت تا با با رستمی که از رستم رستمتر بود وداع کند .یاد ان روزی که پسر عمویش در خم کوچه گم شده بود افتاد و فریادی کشید که خانه های ده همه لرزید.و چه صبورانه غم رستمی را بر دوش کشید که سوار بر رخش شهادت شربت شهادت نوشیده بود روحش شادباد که بهشت از ان اوست کسی که رفت و جان باخت تا روستایش به وجودش افتخار کند و چه سعادتی است شهادت اگرنصیب شود .بازم روحش شاد.و من کم کم بزرگتر میشدم و در کلاس درس انشا مینوشتم بیست میگرفتم و .........
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:48  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی  |