شهر غول....
-
شهر غول بی شاخ و دم
-
هنوز از ده به شهر نیومده بودم از وجود این غول پیکر شهر بی شاخ و دم که پر بود از بوق و موق ماشین وحشت داشتم.انگار میخواهد مرا ببلعد وحشتی که وجودم پر بودو تنفر زیادی داشتم.شهر برایم زیاد جذاب نبود و من اصلااز شهر بدم می امد ولی چه باید میکردم .دبیرستان بهانه بود و من باید حتما به شهر می امدم و درس میخوندم.ده ما همه چیز داشت خوشی و شادی همه چیزش عالی بود اما دبیرستان نداشت. کوله باری بستم و راهی شهر شدم .داداش بزرگم تازه زن گرفته بود و در خونه بابا در شهر زندگی میکرد و چون ما در شهر درس میخوندیم مجبور بودیم یه جوری سر کنیم.داداش بزرگ ما در مفازه داماد مان برای روزی صد تو مان کار میکرد . و عجب برکتی داشت ان صد تو مان . کفاف خرج همه ما را میداد.تا اینکه بعد از سالها بابا برای داداشی مغازه ای خرید و ما هم به داداشی کمک میکردیم . در عرض دو یا سه سال وضع داداشمون خیلی عوض شد.وضعش توپ توپ شد.اما زن داداش هی بهانه میگرفت که چرا ما تو خونه شون زندگی میکنیم و درس میخونیم.البته مغازه و خونه همه مال بابا بود و زن داداش هر چی میگفت کسی حرفشو نمیشنید و به او حق نمیدادند.در همین چند ساله دادش بزرگمون یه مغازه خرید و در یک شب تمام دارو ندار بابا را برد و خانه را هم خالی کرد و داد به منت و داداش دیگرم.همگی به ما میخندیدند و متلک میگفتند اما من نگذاشتم که دندان سفید کسی بیرون بزنه و بیشتر از این به ما بخنده.رفتم پیش بابام و از او خواستم تا مغازه را به من بدهد تا من اداره گر مغازه باشم .بابا که از داداش بزرگمان دل پر درد ی داشت زیر بار نرفت ولی بعدا رویم را زمین ننداخت و صد هزار تومان به من سرمایه داد و من رفتم مشهد و برای مغازه جنس اوردم و در کنار درس خوندن مغازه را اداره میکردم.بابا هم با بغیه برو بچه ها برای همیشه به شهر امدندو این امدن برای بسیاری از اشنایانمان گران تمام میشد و به هر بهانه ای نیشگونمان میبردندو هزار جور کس شعر میگفتند.اما به هر حال ما به شهر امده بودیم و برگشت به ده به صلاح ما نبود چون دوباره باز همین چها پنج نفر گرگ و کور فامیل شهری ما به ما میخندیدند که نتوانستند تو شهر زندگی کنند و... خلاصه ماندیم چی شد!!!!!!!میگم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:49  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی
|
