وقتی شهری میشی
-
وقتی شهری میشی
-
-
شهر بود و شلوغی و نمیگم من را تو خودش غرق کرده بود چون من از کوچکی همراه بابام به شهر می امدم .و با شهر بیگانه نبودم چون در مدت کوتاهی که از امدنمان از ده به شهر میگذشت توانستم خودمو با محیط شهر و اداب و رسومش وفق بدم و بتونم همواره گلیم خودم را از اب بکشم و خیلی موفق بودم. این تازه اولش بود و به قول معروف هنوز سر عروسی توی گل بود.من زندگی را زیاد سخت نمیگرفتم و زیاد به کار کسی هم کاری نداشتم و تا حالا که در بسیاری از کلان شهرهای ایران ساکن بوده و هستم هم به کار کسی کاری ندارم مگر اینکه کسی موی دماغم بشه که باید حتما یه قبر براش تو قبرستون پیش خرید کنه.من مسولیتی سنگین حتی سنگینتر از وزنم را متقبل بودم و باید هر طوری بود از پس ان بر میامدم و خوب اداره میکردم و خودم را نشان میدادم.کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم که در کنار درس مغازه پدری را هم اداره میکردم.بابام یه عادت خوب داشت که اصلا مغازه نمی امد و همه چیز را برای من رها کرده بود و همین مسله باعث شده بود تا مت بیشتر احساس مسولین کنم.خیلی وقتها سر کلاس نمیرفتم و درس را در مغازه میخوندم و دانش اموز موفقی هم بودم .اندیشه ام فراتر از ان روزها بود و حال که فکر میکنم به خودم افرین میگویم.افکارم همیشه مثبت بود و من افق دیدی داشتم که اینده را میدیدم و پیش بینی میکردم.کاسبی در کنار درس برایم خیلی لذت بخش بود و درس و مدرسه جذابیت خاصی داشت.کمتر دانش اموزی بودم که تاجر محسوب میشدم و از ناظم و خادم مدرسه تا معلماها همه وضعیت مرا میذونستند.و من اولین انشایم را برای معلم نوشتم سلام بابا سلام مامان سلام بروبچه ها زیادی هستند خیلی چند تا ده عدد ده دانه و تنها یک عدد دست و صورتش را شسته و در عرض خیابان به راه افتاده است .وای دیشب اصلا نتونستم بخوابم و با خودم کلنجار میرفتم که درس بهتره یا تجارت که صدای لاالله الاالله رشته افکارم را برید. یکی از تجار شهر سکته کرده بود و بسوی قبرستان میبردنش.وراث زیر تابوت به همدیگه لگد میزدنند و بر سر ارث و میراث دعوا داشتند .تا دم دبیرستان من هم در تشیع جنازه شرکت کردم که ناگهان خودم و چند نفر دیگر را زیر تابوت دیدم فغریاد زدم اهای همکلاسیها بیایید بیرون برویم و ببریم میت را دفن کنیم یکی بشه مداح و یکی قران بخونه یکه قبر را اماده کنه و یکی گل درست کنه و یکی کلوخ بزاره زیر سر میت و به کمک بچه ها دفنش کردیم و بر گشتیم کلاس.وای خدا چی دارم مینویسم بچه ها مبهوت ماند ه ا ند .و به میت و قبر و اینده فکر میکنند و من قبل از اینکه زنگ بخورد به بازار بر میگردم .وقتی به بازار میرسم فقط تکه پارچه سیاهی بازیچه باد در غم تاجر به خودش میلرزد .....و میدونم شهر شوخی ندارد شهر همه را گرگ میکند و اگر گرگ باشی گرگترت میکند و احساس را در وجودت میمیراند...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:45  توسط خاطرات یک تکشاد خمار بنام سنچولی
|
